خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
آرشیو وبلاگ
مهر ۸۸
بهمن ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
لینک دوستان
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي دوستانه
خرید اینترنتی
لوگوی دوستان
RSS 2.0
امروز میخوام یک دستی به سروگوش اینجا بکشم و بالاخره بعد از مدتها سکوت شروع کنم به نوشتن...گاهی آدم اینقدر حرف داره و اینقدر زندگیش عجیب و پر از فراز و نشیب که نوشتن سخت میشه و نمیدونه از کجا شروع کنه....ولی من از خاطرات کودکی شروع میکنم شاید مجبور بشم بعضی پستهارو خصوصی کنم چون اصلا دوست ندارم شناحته بشم!
از دوران کودکی هرچی یادم میاد خوشی بود و رفاه زیاد و پدرو مادری که مارو غرق محبتهای خودشون کرده بودن...ما سه تا خواهر بودیم و من دختر دومی بودم.
پدرم از یک خانواده معروف و استخواندار بودو به اصطلاح هزار فامیل ... علاوه براون یک پزشک متخصص حاذق و سرشناس هم بود...مادرو پدرم عاشقانه همدیگه رو میپرستیدن.داستان عشق و عاشقی اونها هم خودش داستان مفصلیه...پدرم در هنگام تحصیل در فرانسه با مادرم که اصالتا فرانسوی بود آشنا میشه و علیرغم مخالفتهای شدید هر دو خانواده پدری و مادریم با هم ازدواج میکنن و پس از پایان تحصیلاتشون به ایران میان...
پيام هاي ديگران () link ٥:٠٩ ب.ظ - ۱۳۸۸/٧/۳ - راز
نمیدونم چرا حالا بعد از این همه وقت اومدم اینجا ...هم میخوام بنویسم .هم دست و دلم به نوشتن نمیره. دلم یک چیزی میگه زبونم یک چیز دیگه!چشام غمگینه ولی لبام میخنده... اینم روزگار ماست !همش صبر میکنم ..انتظار و انتظارو انتظار!
پيام هاي ديگران () link ۱۱:۱۱ ب.ظ - ۱۳۸٧/۱۱/٢۱ - راز اون صدای گوشنواز و اشنای جیرجیرکها...عطر دل انگیز محبوبه شب از زیر پنجره اطاقم ...نسیم خنک بهاری که بوی چمن خیس خورده میداد ...اون دلشوره و اضطراب تب الود ...اون تپشهای قلب ...همه و همه...هیچوقت،هیچوقت یادم نمیره!
حالا چرا یاد این خاطرات دور افتادم ؟! نمیدونم!
تمام این علم پزشکی به لعنت سگ هم نمی ارزه وقتی نمیتونی برای عزیزترین کست کاری بکنی....
حالا دیگه نظرم عوض شده دیگه دلم نمیخواد برگردم ...
برم کیا رو ببینم همونها که قرار بود نگهدار گلی باشند که بهشون سپردم ولی براحتی پرپرش کردند...از عصر که فهمیدم گریه ام بند نمیاد...میدونستم رفته همون چهارسال پیش با کمی تاخیر بهم گفته بودند ولی نمیدونستم اینطوری رفته ...امروز هم از دهن یکیشون در رفت و گفت حتما کلی هم بدو بیراه شنید بابت لو دادن قضیه!
آخ که دلم میسوزه که ع جانم یک زمانی افتخارش این بود که مادر و خواهر و مادر زن کلی دکتره...چه میدونست که دستی دستی همینا با سهل انگاری نابودش میکنند...
کی این ضرب المثل و ساخته ؟ عالم شدن چه آسان آدم شدن چه دشوار...حقا که درست گفته...
اما من منتظرم و ایمان دارم که دنیا دار مکافاته همین جا اون پسر از خدا بی خبرش تو همین دنیا تقاصش رو پس میده پسری که میخواست خرابه های زندگی جهنمی شو رو قلب بی تپش مادرش بنا کنه...چقدر از همه اشون بدم میاد...
پيام هاي ديگران () link ۳:٢۸ ق.ظ - ۱۳۸٥/۱٢/۱٤ - راز
دلم تنگه حالم گرفته است...
خیلی خسته ام ،دلخورم،غریبم ،تنهام...چی بگم
دلم برای همه چی تنگه
دلم میسوزه برای دخترم اگر بهش بد میگذره!...اتاق نداره بازی کنه...همبازی نداره!یکدونه فامیل و دلسوز نداره...کمبود محبت پیدا کرده...
دلم میسوزه برای خودم جوونیم...هدفم ...همه چی راکد مونده
بی انگیزه شدم...هیچی خوشحالم نمیکنه توی زمان فریز شده موندم...همش منتظرم .
یعنی همه چیز بهتر میشه !
کاش من صبورتر بودم کاش با حوصله تر بودم کاش اینقدر این بچه رو اذیت نمیکردم و سرش داد نمی کشیدم کاششششششششششش...
این بلا تکلیفی منو میکشه آخر...
پيام هاي ديگران () link ۱٠:٥٠ ب.ظ - ۱۳۸٥/۱۱/٢٧ - راز
آخ که مامانم دلمو آتیش زد با این حرفهاش ...بخدا دل من هم دیگه طاقت این دوری رو نداره خصوصا دخترکم که دلم میخواد زودتر ببرمش که همه ببیننش و بوش کنند ..همه اونهایی که سالها منتظرش بودند و عاشقانه دوستش دارند...
خدایا چیکارکنم ...این حرفها چیه مامانم از قول بابام میگه که مبادا یکهو زبونم لال من اصلا دیگه این بچه امو نبینم....خدایا نشه بعدا اینهاروبخونم و افسوس بخورم...
آخه من هم گرفتارم شاید تا ۴، ۵ ماه دیگه فرجی شدولی حالا واقعا دست و پام بسته است...این همسرخان ما همش گرفتاره و نمیتونه همینطوری الان کارو زندگیشو ول کنه و راهی بشه من هم فعلا باید بسوزم دیگه..........
دلم گرفته اما
خیلی...خیلی ..خیلی
پيام هاي ديگران () link ٩:٥۱ ق.ظ - ۱۳۸٥/۱۱/۱٩ - راز
این اولین پست من تو این وبلاگ...
چند وقتیه که این وبلاگ رو ساختم و میترسیدم باز از بی توجهی من به بلای بقیه وبلاگ هایی که تا بحال داشتم دچار بشه...امروز که دلم گرفته گفتم که بیام اینجا درد ودل کنم...
اصلا کسی اینجارو میخونه...نمیدونم.
اولین پست یک وبلاگ خیلی مهمه ولی من اینجا رو امروز همینطوری دیمی مینویسم و به این اصل مهم توجه نمیکنم..خودم وقتی از یک وبلاگی خوشم میاد میرم تو آرشیوش و اولین پستها رو میخونم... میخوام بدونم نویسنده همیشه همینطور بوده یا تغییر کرده..اینم یک جورشه دیگه.
اما اینجا از این خبرها نیست اینجارو فقط برای دل خودم باز کردم و مینویسم.
نه درمورد مطالبش فکر میکنم نه رنگ و لعاب روشنفکرانه و ادبی بهشون میدم ..این منم ،همین که هستم در مواقعی که میخوام فریاد بزنم و فریادرسی نیست...
فرقی نمیکنه زن باشم یا مرد ...جوون یا پیر..مهم اینه که هستم با همون شادی ها و غصه ها و دغدغه هایی از جنس شما!
امروز دلم تنگه...خیلی هم تنگه!
پيام هاي ديگران () link ٦:٥٩ ق.ظ - ۱۳۸٥/۱۱/۱٥ - راز